من از رنجنامه های خویشان خویش می نویسم نه از خویشتن
دلم مي خواست که خيالات رنگين خود را بر خطوط سياه و سپيد خالي کنم
اما اکنون دوست دارم از رنجنامه هاي روانسوز خويشتن بنويسم
دوست دارم اشک هاي خويشتن خويش را در رودخانه کاغذ جاري کنم
اما افسوس که اين آرزو را هم به سان ديگر آرزويانم نمي توانم.
از رنجنامه هاي خويشتن خويشم بنويسم يا از خويشان خويش
ولي رنج هاي خويشانم آنقدر سنگين است که ديگر از خويش نتوانم چيزي نوشت
افسوس که باز خود را بايد فداي خوديان کنم
شايد هم جاي افتخار دارد
ولي دردم از اين بدتر از اين است که:
به جاي آنکه دردهاي راستين و زيرين خويشان خويش را دوا کنم
مجبورم اين درد را دوا کنم که اي خويشان خويش من
که شايد هم خاک بر سر خويشتن من براي داشتن چنين خويشاني
لطفا خود را مسخره کنيد.
آنقدر فرياد زده ام که جنجره ام زخمين است.
و بگويم اي ديگران بافرهنگ!
خويشان خويشتن مرا که درخوابند مسخره و تحقير نکنيد
و فرهنگ شما هم آنقدر زیباست که
صدچو مرا کشته و دیوانه کرده است
مي دانيد نقش چه چيزي را گرفته ام؟
نقش يک مترسک سرخرمن يا همان "دائوول"
که به کلاغان و زاغکان نهيب مي زند
گندمزار اين پيرزن نابيناي پرفرزند را نفله نکنيد
گلويم درد گرفته است کسي شربتي چيزي ندارد؟
روزگاري رمانتيک ترين بودم ولي اکنون خشمگين ترينم
اي خويشان خوابيده ي خويشتن زخمين من!
کاش مي گذاشتيد که براي دردهاي بزرگتر از اينتان کاري کنم دادي زنم
من شاعر نيستم رنجنامه نويسم ويکي از رنج هايم اکنون همين رنجنامه نويسي است
مي دانم صدايم آنقدر گوش آزار شده است
که کسي از خويشان درخويش خزيده ي من رغبتي نمي کند بشنود
شايد من دارم در بياباني متروک حنجره زخمين خويش را مي آزارم و گناه ناشنيده ماندن خويش را به گوشان کر منتسب مي کنم
مي دانيد من از کدامين طايفه ي لرم؟
از "طايفه ي رنجناک وند"
و هيچ طايفه ي ديگري از لر را به رسميت نمي شناسم
چون اگر از طايفه ی رنجناک وند نباشد در لر بودن او مشکوکم.
نقطه اول رنج.
لنگي طبع مرا به